رابطه ی 1 با
روان
شنا سي
روان شناسي علمي است كه درآن،حالات رواني ورفتاري آدمي بررسي مي شود.
ابعاد وجودی انسان و شناخت، مسأله ای است که دانش روان شناسی را با فلسفه مربوط می سازد.
1)مسأله ي روح:برخي فلاسفه انسان راصاحب روح غيرمادي دانسته وبرخي فلاسفه انسان رافقط جسم می دانند.
2)مسأله ي شناخت هم از بحث هاي مهم فلسفه است هم يكي از افعال رواني انسان است و در روان شناسي مطرح مي شود.
روان شناسی رفتارگرا
اگوست کنت،فیلسوف فرانسوی قرن 19،مکتب فلسفی موسوم به«مکتب تحصّلی»رابنیاد نهاد.
اوشناختی حسی وتجربی رادارای ارزش می دانست ومعتقدبود امورمشاهده پذیررامی توان اثبات کرد.
اوتفکرعقلانی محض رادرشناخت موجودات جهان بی اعتباردانسته ودانش رابه پدیده های مادی محدودمی کرد.
دیدگاه وی به نوعی ازمطالعات روان شناسی منجرشدکه تنهابر چیزهای حسی متمرکز بود.
در دیدگاه فلسفی وروان شناسی رفتارگرا:
انسان ماشینی تلقی می شودکه مرکّب ازرفتارهای معینی است.
یادگیری وشناخت نوعی رفتاراست که حاصل بازتاب عوامل مؤثرمحیطی است.( نمایش منفعلی)
روان شناسی رفتارگرا،برای شخصیت انسان امتیازی جدای ازمحیطی که درآن پرورش می یابد.قائل نیست ومعتقداست می توان تمام رفتارهای اوراپیش بینی وبرای آنهابرنامه ریزی کرد.
روان شناسی گشتالت
نظریۀ گشتالت ازنظر فلسفی مبتنی برآرای فیلسوف مشهورقرن18 آلمان«ایمانوئل کانت»بود.
اوادراک انسان رایک واحد سازمان یافته توصیف می کردکه ذهن موادخام ادراکی راکه ازمحیط می گیرد،سازماندهی می کند.
باتلاش برخی فیلسوفان بعد ازکانت درتکامل این نظریه درعرصۀ روان شناسی نظریۀ گشتالت متولد شود.
گشتالت درزبان آلمانی به معنای شکل و هیئت است.
درنظریۀ گشتالت انسان، دریادگیری ، اجزای تشکیل دهندۀ جداازهم یادرکنارهم رادرک نمی کند؛بلکه آنهارامانند مجموعه های متداخل، به صورت کل یاواحدمی شناسد.مثلاً کودک هنگام یادگیری کلمه«بابا» یا«ماما» ابتداکل کلمه رامی شناسدوبعدبه تدریج حروف آن و معنای آن کلمه را درمی یابد.یادانش آموزدرحل مسئله ای ، ابتدا کل آن مسئله رادرنظرگرفته ویک مفهوم کلی از آن درذهن خود به وجود می آورد؛ سپس به عملیات جزئی آن می پردازد و سرانجام آن مسئله را حل می کند.
درنظریۀ گشتالت:
انسان محکوم عوامل مادی نیست وتمام واقعیت اوماده نیست.روح واقعیتی است که ذهن درپرتوآن اصالت پیدامی کندو حقیقت مستقلی است که درشناخت فعالانه ظاهرمی شود.روح لوح سفیدی نیست که همۀ محتوای آن ازتجربه های محیط تأمین شود.
یادگیری نوعی رفتارکورکورانه وانفعالی نیست؛بلکه دخل وتصرف عوامل ذهنی درداده های تجربی است که تبدیل به شناخت می شود.
رابطه فلسفه با
جامعه شناسي
جامعه اجتماع گسترده اي از مردم با عقايد و سنت ها و منافع مشترك است که براي رسيدن به هدف مشترك خود آگاهانه با هم همکاری دارند . دانشی که دربارۀ رفتارهای اجتماعی و دلایل تحولات اجتماعی بحث می کند، جامعه شناسی نام دارد.اکنون ازمیان مسائل متعددی که جامعه شناسی و فلسفه را به هم مربوط می سازد، به دو مسئله اشاره می کنیم.
اصالت فردیااصالت جامعه وانسان تابع پایگاه طبقاتی خود است یادارای اراده است، فلسفه راباجامعه شناسی پیوند می دهد.
1)اصالت فرد و اصالت جامعه : برخی جامعه شناسان اصالت را به«فرد» می دهند و برخی به«جامعه»پیروان مکتب«اصالت فرد» در جامعه شناسی،درحقیقت« جامعه» راچیزی غیرازمجموع افرادنمی دانندوبرای« جامعه»حیثیت ووجود مستقلیّ جدای ازافراد، قائل نیستند.این مطلب که آیا« جامعه»وجودی مستقل ومتفاوت ازافراد جامعه دارد یا نه،یک بحث فلسفی است.
2-انسان و پايگاه طبقاتي او : یکی ازمباحث فلسفی جامعه شناسان این است که آیاانسان موجودی است کاملاً تابع پایگاه طبقاتی خودیااینکه می تواندخودراازتأثیرمطلق وبی قیدوشرط پایگاه طبقاتی خودآزاد سازد؟
برخي فلاسفه انسان راآزادودارای اراده می دانند،وبرخی انسان راتابع پايگاه طبقاتي خودمی دانندکه نمي تواندازطبقه ي خودفراتر رود،جامعه شناسان پيروهرگروه اين فلاسفه نظريه هايشان درجامعه شناسي فرق مي كند.
انسان و پایگاه طبقاتی او
اعتقاد مکتب مارکسیسم
مکتب فلسفی مارکسیسم،برآن است که فرد، برحسب طبقه اقتصادی جامعه خودودوره تاریخی زندگی اش،دارای عقاید،فرهنگ ها ارزش هاوآرمان های خاصی است.دراین مکتب، انسان مانند یک قطعۀ مومی است که خودش نمی تواند به خودش شکلی بدهد و در دست شرایط اقتصادی و اجتماعی زمانۀ خود، شکل می گیرد.
اعتقاد فیلسوفان الهی
درمقابل،فیلسوفان دیگری معتقدندانسان باروح غیرمادی وفطرت الهی خود،صاحب اراده آزاداستکه می تواندخودراازقیدو بند پایگاه طبقاتی خودرهاسازدوباارزیابی اندیشه ها، رزش هاوآرمان هادرترازوی عقل ومنطق، برای خود« فرهنگ»خاصی را انتخاب کند.
نکتۀ مهم این است که آزادبودن یامجبوربودن وتابع شرایط پایگاه طبقاتی بودن انسان،یک بحث فلسفی است.
فلسفهوسیاست
یکی از مسائل مهم سیاست، مسئلۀ حاکمیت و اقتدارسیاسی است.اینکه مردم باید از کدام مرجع اطاعت کنند؟
مارکسیسم حاکمیت راحق طبقۀ«پرولتاریا»( کارگر) می داند و معتقد است تنهاآنچه پرولتاریا بگوید، مشروعیت سیاسی دارد.
بسیاری ازجامعه شناسان غربی،اقتدارومشروعیت سیاسی رابرای« اکثریت»مردم دانسته ومعتقدنداقلیت بایدتابع رأی اکثریت باشد.
دراسلام،حکومت واقتدارتنهاازآنِ خداونداست وکسی مشروعیت سیاسی و«ولایت»برمردم پیدامی کند که حکم خدا را بیان و اجرا کند.وازسخن کسی که برخلاف حکم خدافرمان دهد، نمی توان اطاعت کرد.
درحکومت دیکتاتوری یااستبدادی اقتدارسیاسی ازآن فرددیکتاتوراست وهرچه خوداوبگویدیابخواهد،باید اجرا شود.
پاسخ به این سؤال باورود به حوزۀ دیگری ازمعرفت یاهمان«فلسفۀ سیاست»، ممکن است وبادست یابی به مبانی و اصولی دربارۀ ماهیت و حقیقت انسان و جامعه، کلیدی برای تبیین عقلانی این مسئله پیدا کنیم.
فلسفه و اخلاق
درعلم اخلاق سخن ازخوبی وبدی وبایدونبایدهاواینکه بایدراستگوودرستکارووفادارومؤدب وعفیف وفروتن بودواز دروغ و خیانت و عهدشکنی و بی ادبی و ناپاکی و تکبردوری جست.
امااگرسؤال شود:چراراستی ودرستی خوب است ودروغ وخیانت بد؟آیاآدمی بایدهمیشه وهمه جا،به صورت مطلق راستگوودرست کردارباشدیااینکه ارزش های اخلاقی،نسبی اند؟ اگرنسبی است تابع چه چیزهای دیگری هستند،نفع فردنفع جامعه یا...؟پاسخ این سؤال ها،درعلم اخلاق یافت نمی شود.در«فلسفۀ علم اخلاق»فیلسوفان استدلال می کنندکه ملاک خوبی وبدی اخلاقی چیست فلسفۀ اخلاق مبناوشالوده ی عقلانی احکام و قواعد علم اخلاق را« تبیین عقلانی»می کند.
فلسفه ای که خوبی وبدی رااموری اعتباری دانسته وآن رانوعی قراردادمیان مردم یک قبیله بایک جامعه اعتبارمی کند،نمی تواند پایه های محکمی برای اخلاق بنا کند؛
فلسفه ای که ارزش اخلاقی راوابسته به منافع فردی یاعمومی دانسته وارزش براساس منفعت تعریف می شود،اخلاق به پایین ترین سطح خودتنزل می کند.
فلسفه ای که ریشۀ بایدهاونبایدهای اخلاقی رادرذات ووجدان انسان دانسته وانسان رااخلاقی می داندزیراوجدانی داردکه به او امر به خیرمی کندوازشرنهی می کند،اخلاق رابرشالوده ای قرارمی دهدکه می تواندفرو ریزد؛زیراوجدان فردی دربسیاری اشخاص قادرنیست مانعی جدی برای خلاف کاری به حساب آید و نادیده گرفتن آن چندان دشوار نیست.
فلسفه ای می تواند اساس اخلاق را استوار سازدکه ارزش های اخلاقی رافطری دانسته وحس مسئولیت اخلاقی اورادر برابرخالق و پروردگارش بیدار کند.
اگرانسان همواره خودرادرحضورخداوند بصیر وتواناحس کند،نمی تواندکرامت روحی خودوارزش های معنوی رازیرپا بگذارد؛ازاین رو تاکنون بشردرهیچ فلسفۀ اخلاقی ای،جزفلسفۀ اخلاقی دینی، نتوانسته برای ارزش های اخلاقی توجیهی دقیق و استوار بیابد.
فلسفهوهنر
هنرسروکار داشتن بازیبایی وآفرینش است؛
اما مسائلی مانند حقیقت و ماهیت «زیبایی» چیست وچه چیزراباید«زیبا» وچه چیز را باید«زشت» دانست؟ فرق هنرمند با دیگران در چیست؟هنرمند چه کاری می کندکه دیگران نمی توانند؟آیاهمۀ مردم درنگاه به اشیاوامور،زیبایی آنهارادرک می کنند؟چرابرخی زبان زیبایی وهنری اشیارامی فهمند(مثل شاعران)و برخی نمی فهمند؟ این سؤالات محتاج« تبیین عقلانی»اند و جای طرح آنها در فلسفۀ هنر است.
هنردرهردوره ازتاریخ تفکروتمدن بشر، جلوه ای ازنگاه انسان به حقیقت جهان درآن دوره بوده است.
درتفکر اسلامی، هر ذره ای از ذرات جهان نقش و نگاری از جمال خداوندی است که زیباست وزیبایی را دوست دارد.
هنرمندبااین بینش می کوشدتاازظواهراشیاعبورکند وجلوۀ زیبایی حق را در همۀ اشیا و موجودات مشاهده کند.
شاعران بزرگ اسلامی ؛ معماری حیرت انگیز و جاودانه مساجد؛ گنبدهاو مناره ها، خطاطی های پرشکوه و نقش و نگارها و طرح های هندسی که نشان دهنده ، کلام الهی ست، تلاوت موزون و آهنگین آیات قرآنی و … همه بیانگرارتباط عمیق اندیشۀ روحانی اسلام با هنر وزیبایی در عالم اسلامی است.
همۀ اقوام و ملل در هنر تابع کیفیت اندیشه و فرهنگ خویش اند.
تفاوت هنر دراساطیر یونانی، هنر مسیحیت قرون وسطی، هنررنسانس و هنر جدید، ریشه در تحول بینش های فلسفی بشردارد.
درس سوم -فلسفهچیست(3) فلسفۀاُولیٰیامابعدالطّبیعهًْ
مهم ترین بخش فلسفه؛ « فلسفۀ اولی«یا«مابعدالطّبیعه»است.موجودات جهان درعلوم مختلف مورد مطالعه قرارمی گیرند.درریاضیات ازجهت«کمیت« درفیزیک ازلحاظ خواصّ ماده،(گرمی و سردی و حرکت و سکون)درزیست شناسی، ازجهتی که زنده اند،مطالعه می شوند.
وقتی اشیااز جنبه ای خاص، مانند کمیت یاکیفیت یاوضع مادّی ،یاحیات شان را،بررسی می کنیم سروکا مابایکی از علوم است.امّاهمه اشیاء، دریک چیز شریک انداینکه همه« وجود دارند»و.» هستند « .
هستیشناسی
فلسفۀ اولیٰ یا » مابعدالطّبیعه «آن بخش از فلسفه است که در جست جوی این احکام و قواعد است.
مابعدالطّبیعه، علم به احوال موجودات است ، صرفا ازآن جهت که وجود دارند، نه مثلا از آن جهت که کمیت دارند.
وقتی اشیاراازآن جهت که چه چیزی هستند؛ (سنگ وفلز و گیاه بودن)بررسی می کنیم سراغ علوم مختلف می رویم؛ اما اگر به » بودن وهستی « اشیا، بدون درنظرگرفتن چیستی و اختلاف آنها توجّه کنیم؛آن هنگام ما قدم در عرصه مابعدالطّبیعه نهاده ایم.
مسائلفلسفۀاولی
ثابت ومتغیر درعلوم مختلف باتغییرات گوناگونی سروکار داریم. سردوگرم شدن جسم در مبحث » حرارت « در علم فیزیک ؛ حرکت وسکون شیء در مبحث» مکانیک «؛ سبزی و سرخی سیب درعلم» بیوشیمی« مورد توجه و تحقیق قرار می گیرند.
فیلسوفان بامشاهدۀ تغییرات گوناگون موجودات،ازخودمی پرسندآیااصل هستی موجودات ثابت است یا متغیر؟
وجودوماهیت تفاوت» هستی «و » چیستی «یا » وجود «و » ماهیت «در اشیا. سنگ بودن و درخت بودن و انسان بودن » چیستی «یا«ماهیت» اشیاست.بحث وجود و ماهیت از مباحث مهمّ مابعدالطّبیعه است.
علتّ و معلول درطبیعت میان بسیاری از چیزها رابطۀ علتّ و معلول می بینیم.باتوجه به این نکته ضروری است که در علوم طبیعی مصادیق رابطۀ علیّ و معلولی بررسی می شود نه خود اصل علیّت. بنابراین رابطۀ » علیّت «به اصل هستی باز می گردد و در نتیجه تحقیق در رابطۀ علتّ و معلول در اصل وجود، یکی از بحث های فلسفۀ اولیٰ است.
وحدت و کثرت درمیان موجودات عالم هم کثرت است هم وحدت؛ اگرکثرت نباشد، نمی توان اشیاراازیکدیگرتمیزداد واگر وحدت نباشد،نمی توان میان اشیا همانندی و مشابهت تشخیص داد آنهارا دسته بندی کرد و برهر دسته نام واحدی داد.
مهمترینمصداق
چه رابطه ای میان فلسفۀ اولی و فلسفه به معنای تبیین عقلانی وجود دارد؟
پاسخ: فلسفه شناخت پایه هاومبادی وتبیین عقلانی پدیده هااست.وهستی، حقیقی ترین مبنایی است که خصوصیات اشیاوپدیده هابه آن بازمی گردد.مابعدالطّبیعه ،که شناخت احکام مطلق وجوداست،بارزترین ومهم ترین مصداق فلسفه، به معنای تبیین عقلانی.
فلسفۀ اولیٰ سراسر هستی رامطالعه می کند تابه تبیین عقلانی احکام آن بپردازد.» وجود «که اساسی ترین وعام ترین مفاهیم است، مدار همه مباحث مابعدالطّبیعه است و هر نوع تبیینی عقلانی از موضوعات دیگر در نهایت به بحث از وجود وهستی آنها می انجامد.
درس چهارم - نخستین فلاسفۀ یونان - آغاز فلسفه
آغاز اندیشۀ بشر مربوط به زمان و مکان خاصّی نیست؛ هرگاه وهرکجا انسانی بوده است، اندیشه بااو همراه بوده است. بسیاری ازتاریخ نگاران فلسفه معتقدند که تأمّلات بشر پیرامون هستی و آغاز و انجام جهان در ابتدا باباورهای دینی همراه بوده و به زبان رمزی بیان شده است؛ لذااندیشه های مابعدالطبّیعی راباید در میان باورهای دینی مردم مشرق زمین جست وجو کرد.امانخستین مجموعه های فلسفی،ازیونان باستان به یادگار مانده است،
چرايونان رامهد تفكرمي نامند ؟
1)درآنجا فلسفه رسمیت يافت
2)زبان رمز و افسانه درتفسيرجهان جای خودرابه زبان تعقل داد
3)مدارس فلسفي بنيان گذاري شد
4) تعليم و آموزش فلسفه عموميت يافت.
زادگاه فلسفه
زادگاه فلسفۀ بخشی ازیونان باستان بود «ایونیا» نامیده می شد.که شش قرن پیش از میلاد مباحث فلسفی درآنجاپایه گذاری شد.
اندیشمندان نخستین
دگرگونی های پیوسته جهان طبیعت اندیشمندان نخستین را به خود مشغول می داشت،آنهامی کوشیدندکه به درستی بتواننداین دگرگونی هارا تبیین عقلانی، کنند. دانایانی همچون طالس، آناکسیمندر ، فیثاغورث، هراکلیتوس ، پارمنیدس ، امپدکلس دموکریتوس، هرکدام با فلسفه ای متفاوت وبه نحوی خاص به تفسیر جهان پرداختند.
آرا متضاد جهان شناسان باستان
1 )سبب تشویش و نگرانی مردم شد
2)بذر اعتمادی نسبت به دانش واندیشه در ذهن ایشان پراکند.
سوفسطائیان
1)ثمره این آشفتگی فکری گروهی بودکه خود را سوفیست(سوفسطایی)می خواندند،منادی بی اعتباری علم واندیشه شدند.
2)آنها دنبال کردن شیوۀ دانشمندان را کاری بیهوده دانسته و به جای آن، آموزش علوم سیاست و فن سخنوری را ترویج کردند.
3)سوفسطائیان که استادان سخن بودند،باسخن پردازی،از مقدمات صحیح نتایجی مهمل از آن می گرفتند.
4)گزنفون:«سوفسطائیان دربرابرمزدخود،به قصدفریب سخن می گویندومی نویسندوهیچ کمکی به کسی نمی کنند؛زیراهیچ یک از آنها دانا نبوده و نیست «
5)باکارآنهااین شبهه تقویت شدکه چون بابسط مقال می توان هرادعایی را ثابت کرد، پس اصولاً هیچ حقیقتی درجهان وجودندارد؛حق وباطل ازهم تفکیک ناپذیراست و این سلیقۀ افراد است که معین می کند چه چیزی حق است و چه چیزی باطل!
پروتاگوراس
مشهورترین سوفسطائیان، پروتاگوراس بودکه درقرن پنجم قبل ازمیلاددرآتن می زیست، بادوست ومورد احترام پریکلس حاکم دانشمند آتن بود.اونخستین کسی بودکه درمقابل تعلیم،مزددریافت می کرد.او به علتّ نگارش کتابی دربارۀ خدایان،درآتن به مرگ محکوم شد؛ امّا از زندان گریخت ودرراه جزیرۀ سیسیل ازدنیا رفت.
انسان معیار همه چیز!
شعارپروتاگوراس» انسان معیارهمه چیزاست! «یعنی چون همه نمی تواننددرهیچ اصل مشترکی به نام» حقیقت «به وحدت نظر برسند
پس حقیقت جنبۀ خصوصی وشخصی داردوهرکس هرچه بپندارد و تخیّل کند، برای او حقیقت است. همه چیز نسبی و موقّتی است و حقیقت به معنای دانشی پایدار و ثابت هرگز به دست نمی آید.
گرگیاس
سوفسطایی مشهوردیگر گرگیاس بودکه باپروتاگوراس معاصربودویکی ازآثارافلاطون به نام اوبودچون سخنوری چیره دست بود، توانایی آن را داشت تا با مغالطه به اثبات آرای ناصواب خود بپردازد.
هیچ چیزرا نمی توان شناخت!
گرگیاس شناخت را انکار می کردودر یکی از آثار خود به نام« دربارۀ طبیعت»می گوید:اولاً هیچ چیز وجود ندارد؛ ثانیا به فرض وجود، برای انسان شناختنی نیست؛ ثالثا اگر برای انسان شناختنی باشد، نمی توان آن را به دیگران تعلیم داد.
مقایسه
نظرپروتاگوراس نقطۀ مقابل گرگیاس است؛ زیرا اولی می گفت هرکس هرچه پنداشت حقیقت است،دومی می گوید هیچ حقیقتی را نمی توان یافت.
تاثیرروش سوفسطائیان
در تاریخ فلسفه
1)بحث های آنهازمینه ی توجه به فن« منطق « فراهم کردوفلاسفۀ بزرگی چون سقراط و افلاطون شیوه های استدلالی را تکامل بخشیدند و ارسطو اصول منطق را تنظیم کرد و ابواب مختلف آن را تدوین نمود.
2)آنهابامغالطه های خود بانی علم وحقیقت رامتزلزل ساختندوناباوری وشکّاکیت رادرفضای فکری روزگارخویش منتشرکردندمردم و جوانان رادر تحصیل حقیقت، سرگردان کردند و امکان دستیابی به معرفت راستین و اخلاق متعالی را با خطری جدّی مواجه ساختند.
احیای تفکر اصیل
باتداوم کارسوفسطائیان، بازارعلم وفرهنگ ازرونق می افتاد؛ پس قهرمانی لازم بودتاپرچم علم وحقیقت برافرازدوشالودۀ تفکّر فلسفی اصیل رااستوارسازد. سقراط با روشی معتدل و بیانی استوار و مطمئن، انسان ها را به تأمل در نفس خویشتن دعوت می کرد تا درون خود گوهر الهی عقل را کشف کنند و از نور آن،هم معرفت یقینی و هم فضایل اخلاقی را کسب کرد.
بنیان گذار فلسفه
سقراط بنیان گذار فلسفه است؛ زیرا توانایی عقل انسان را به او شناساند و نشان دادکه می توان با روشی صحیح اندیشید و به حقیقت دست یافت.وباعزمی راسخ با سوفسطائیان به مبارزه پرداخت و اشتباهات آنهاراآشکارساخت.شاگردان زیادی رابه خود جذب کردو فضایی مساعدبرای پژوهش فراهم آورد. تفکّر فلسفی رونق تازه ای یافت و زمینه برای پرورش اندیشمندان و فیلسوفانی بزرگ مهیّا گردید.
سخنگوی فلسفه
سقراط درتعلیم حکمت شیوه ای پیامبرگونه داشت،وباسخنان ورفتارومنش اخلاقی وبا کرامت روحی خودبه ترویج فلسفه پرداخت.ازاین روفلسفۀ سقراط رابایددرزندگی او جست وجوکرد.وزندگی اوآینۀ تفکّر معنوی اوبود.ازاین روخودرابه تبع فیثاغورث«فیلوسوفوس» نامید.
درس پنجم - شهيد راه حكمت
سقراط
تحصیلات اوازراه مطالعه در آثار گذشتگان بود. او شاگردان و طرفداران زیادی داشت؛ اما بزرگ ترین شاگرد وی افلاطون بوداو در 1 ٣٩٩ پیش از میلاددر سن هفتادسالگی از طرف برخی متنفّذان آتن به مرگ محکوم شد.
سقراط فیلسوفی بودکه خودرامأموری ازطرف خداوند می دید که باید رسالت خود را،که همان بیدار کردن مردم بود، به انجام برساند
گفت وگوهای او با همشهریانش وجوانان،الهام بخش مفاهیم والایی بود که روح کمال طلبی را در آنها برمی انگیخت.اومسائل روزمرۀ زندگی را موضوع تفکّر و تأمّل قرار می داد. می گفت:از گشت وگذار جز این مقصودی ندارم که شما جوانان و سالخوردگان را متقاعد سازم که نبایدجسم و مال و ثروت را بر کمال نفس خود ترجیح دهید و به شما یادآوری کنم که ثروت، فضیلت به بارنمی آورد؛ بلکه از فضیلت است که ثروت و هرچه که برای فرد و جامعه سودمند است، به دست می آید… .این رسالتی است که خداوند با نداهای غیبی و در رؤیاها برعهدۀ من نهاده است.
عوامل محاکمه شدن سقراط
هلياست
البته شخصیتی با صفات سقراط دیر یا زود آماج کینه توزی و بدخواهی افرادی قرار می گیردزیرا:
1) قادر به تحمل وسعت نظر و اندیشه های سازندۀ او نیستند.
2)سقراط همیشه خواب راحت را از دیدگان فضل فروشان و جاه طلبان می ربود.
3)علاقۀ جوانان به روش و افکاراو حسادت بسیاری ازمدعیان تعلیم و تربیت را، برانگیخت.
4)رویارویی او باسوفسطائیان موجب رسوایی و کسادی بازار آنها می شد.
اتهام سقراط در دادگاه
1)جرم سقراط این است که خدایانی راکه همه به آنها اعتقاد دارند، انکار می کند و از خدایی جدید سخن می گوید.
2)با افکار خود، جوانان را گمراه می سازد و آنها را از دین و آیین پدرانشان برمی گرداند.
متهم كنندگان سقراط
ملتوس به هواداری شاعران برخاسته است،آنیتوس خواستارانتقام پیشه وران ومتنفّذان است ولیکون نمایندۀ خطیبان و وکیلان است.
جواب سقراط به اتهام انكار خدا:
سقراط ازملتوس می پرسد:آیاممکن است کسی وجود امور انسانی را بپذیرد؛ ولی منکر وجود انسان باشد؟ آیا ممکن است کسی وجود اسب را انکار کند؛ولی وجودزین ولگام ودهنه وسایرامور مربوط به اسب را بپذیرد؟ آیا کسی پیدا می شود که علم و قدرت و عدالت
فوق بشری را قبول داشته باشد؛ ولی وجود خداوند را منکر شود؟ سقراط ثابت کردکسی که قدرت فوق بشری و صفات خداوندی را باور دارد، نمی تواندبه خداوندی که دارای این صفات است، بی اعتقاد باشد.
جواب سقراط به اتهام گمراه كردن جوانان
سقراط نشان دادکه متّهم کنندگان وی افراد نادانی اندکه درشیوۀ تفکّرآنهاتربیت حیوانات سخت تر از تربیت انسان هاست.
سقراط ازملتوس پرسید: آیا تو معتقدی تربیت جوانان از هر کاری مهم تر است؟ ملتوس: آری
سقراط: چه کسی جوانان را تربیت می کند؟ ملتوس پاسخ داد : قانون.سقراط: می پرسم: چه کسی می تواند جوانان را تربیت کند؟
ملتوس: همه داوران این دادگاه همه تماشاچیان همه اعضای انجمن شهر و اعضای انجمن ملیّ جوانان همۀ آتنیان
سقراط: آیاهمگان می توانند اسب را خوب تربیت کنند؟ملتوس:البته نه، تنها آنهایی موفق می شوند که در مِهتری کارآزموده اند.
سقراط: پس نتیجه می گیریم که تربیت یک جوان یایک انسان ازتربیت اسب آسان تراست؛زیراتربیت انسان ازعهدۀ همه برمی آید جز یک نفر؛ ولی تربیت اسب این گونه نیست؟توهرگز به مسئلۀ تربیت جوانان نپرداخته ای و درآن هیچ بصیرتی نداری ومرا برای موضوعی به دادگاه کشانیده ای که خود به کلی از آن بی خبر هستی!
نکات مهم دفاعیات سقراط
1) زیرا وظیفۀ قاضی تشخیص حق از باطل است و وظیفۀ من راستگویی.
2) آتنیان! علت این تهمت ها دانش خاصّی است که من دارم. کِرِفون ازمعبد دلفی ندایی شنیده بود که: هیچ کس داناتر از سقراط نیست. باخوداندیشیدم راز این الهام خدایی چیست؟ درگفت گوبا مدعیان دانایی احساس کردم ازآنهاداناترم؛ زیرا آنها نمی دانستند که نادان اندو من می دانستم که نادان هستم ! راز پیام سروش دلفی همین بود که به ما بنمایاند: داناترین شماآدمیان، کسی است که چون سقراط بداند که هیچ نمی داند.
3) دانای حقیقی جز خدا کسی نیست.
4)هرکس بخواهد کاری انجام دهد، ازنظر من مهم این است که بفهمد این کار درست است یا نادرست. کسی که به راه درستی را در پیش گرفت، هرگز نباید از خطرهراسی به دل راه دهد.
5)مردم چنان ازمرگ می گریزندکه گویی به یقین می دانندکه مرگ بزرگ ترین بلاهاست.کسی که ازمرگ می هراسد خود را نسبت به آن دانا می پندارد، در حالی که دانا نیست.
6)من تنهااز چیزهایی می هراسم که به راستی می دانم زیان آورند،مانندبی اعتنایی به قانون و سرپیچی ازفرمان کسی که بهتر و برتر از من است، خواه خدا باشد و خواه آدمی.
7)آتنیان فرمان خداوندرابرفرمان شما ترجیح می دهم وتاجان دربدن دارم،ازجست وجوی حکمت وآگاه ساختن شما به آنچه باید بدانید، دست برنخواهم داشت.
8)من معتقدم بالاترین سعادت خدمتی است که من به پیروی از فرمان خدا به شمامی کنم،اینکه به پیران و جوانان ثابت کنم که بیش از آنکه در اندیشۀ تن و مال و مقام باشند، باید به روح خود بپردازند و در تربیت آن بکوشند.
9)در شأن من نیست که زاری کنم و برای فرارازخطر تن به خواری دهم.من مرگ راازآن زندگانی که با زاری و طلب ترحّم، همراه باشد، برتر می شمارم.آتنیان! گریز از مرگ دشوار نیست، گریز از بدی دشوار است؛ زیرا بدی از مرگ تندترمی دود.
10)اگر مرگ انتقال به جهانی دیگر است و اگرهمۀ درگذشتگان درآنجاگردآمده اند، پس چه نعمتی بالاتر ازاینکه آدمی از این مدّعیان، رهایی یابدو با نیکان و بلندمرتبگان همنشین شود! اگر مرگ این است، حاضرم بارها به کام مرگ روانه شوم.
11)کریتون وتنی چندازدوستانش ازاوواستنداززندان بگریزد.امّاسقراط ازقبول نکردوتأکیدکردکه نمی خواهد،متهم شودکه زندگی دنیارا بسیاردوست دارد.اومی گفت حکیم به دنیادلبستگی نداردوآزادگی خودرابرای اینکه چندصباحی بیشترزنده بماند،فدانمی کندواگر خواهان چندروزعمربیشترباشم، گویاخودرامسخره کرده ام،چون درگفتارازبی اعتنایی به دنیادم زده ام واماخودرامشتاق دنیا نشان می دهم.
دو جنبه ی مهم پيام سقراط
سقراط در برابرسوفسطائیان به پاخاست وباتدبیری عالمانه وگفتگو وتیزبینی و نکته سنجی آنهارا در بحث به بن بست می کشاند تا به نادانی خود اعتراف کنند.سقراط با این شیوه پیامی به همۀ جویندگان حقیقت داده است:
1)گام اول در طریق کسب حکمت و دانایی همانا. » خودآگاهی «است نمی دانمِ سقراط درواقع ، افق جدیدی را پیش روی جویندۀ حکمت می گشاید.و آوای خویشتن شناسی و درس آگاه شدن از گوهر تابناک انسانیت است.
2)سقراط درمبارزۀ علمی خودباسوفسطائیان که همۀ دانش ها را اموری نسبی می دانستندومی پنداشتندکه معیارثابتی برای تشخیص درست و نادرست وجود ندارد کوشش می کرد تا نشان دهد که هرچیزی از تعریف ثابتی برخوردار است و اگر به تعاریف اشیا برسیم، به دانش درست و مطمئنی دست پیدا کرده ایم.
نمی دانم
» نمی دانم « سقراط، با» نمی دانم « سوفسطائیان قابل مقایسه نیست.
نمی دانم سوفسطائیان معنایی جزاین نداشت که » نمی توانم بدانم فکر سوفسطایی به این نقطه ختم می شد که بشر به هیچ معیار ثابتی در شناخت و عمل نمی تواند دسترسی یابد. و بشر برای همیشه محکوم به جهل و شک و بی اعتمادی است.
امانمی دانم سقراط طوفانی است در کاشانۀ سوفسطائیان تا آنهاراازاسارت جهل مرکب آزاد سازد و به آنها نشان دهد که بر ادّعاهای خودهیچ برهان قاطعی ندارند و به ظن و گمان خود دل خوش کرده اند سقراط راه رسیدن به خودآگاهی و خویشتن شناسی است.
پردۀ جهل مرکب رااز مقابل چشم ها فرومی اندازد. سقراط با فریاد » خود را بشناس «فردرا بر کرسی تواضع می نشاند و به او می آموزد تاباتکیه بر عقل خدادادی می توان از وسوسۀ شکّ و گمان خلاصی یافت و راه حقیقت را پیمود
درس ششم - گوهرهای اصیل و جاودانه
افلاطون
یکی از بزرگ ترین فلاسفۀ جهان،نام اصلی اوآریستوکْلسِ بوده ونام افلاطون بعدهابه مناسبت پیکرتنومندش به اوداده شده است . دربیست سالگی باسقراط آشناشدوتاپایان عمرِ سقراط شاگرد وی بود.کتاب هاورساله های فراوانی ازاوهست که عمق تفکّر فلسفی اورابه مانشان می دهد.سبک افلاطون درمباحث فلسفی سبک گفتگوی عقلی است که به دیالکتیک مشهوراست وآن راازسقراط آموخته است. وی درمباحث فلسفی خوداززبان سقراط سخن می گویدو قهرمان داستان های فلسفی او سقراط است.افلاطون در آتن دانشگاهی به نام آکادمی پدید آورد و به تربیت شاگردان بسیاری همّت گماشت.
شناخت
مسئله شناخت یکی از مسایلی است که همواره ذهن بشر را به خود مشغول ساخته است.
شناخت حقیقی که توأم بایقین باشدواعتبارآن باگذشت زمان وتغییرشرایط روزگارکاستی نگیرد، مطلوب ترین چیزهابرای آدمی بوده است.
ازجمله فیلسوفانی که درآثارخودمسئلۀ» شناسایی «را به خوبی مورد کاوش های عقلانی قرار داده است، افلاطون است.وی در رساله «تئتتوس» و«جمهوری» بیش از هر جای دیگر در باب «شناسایی» سخن گفته است.
دررسالهٔ«تئتتوس»به تفصیل آراءنادرست دربارهٔ شناخت رابیان می کندوباانتقادازآنها، هیچ یک را شایستهٔ نام شناسایی واقعی نمی داند.
دررساله«جمهوری» ، به بیان آراء خوددربارهٔ شرایط شناسایی حقیقی می پردازد.
افلاطون دررساله تئتؤس باگفتگوی سقراط وتئتتوس سعی دارد ثابت کندکه شناختی ازطریق حواس بدست می آید قابل اعتماد نیست ونظرسوفسطائیان راکه باتکیه برادراک حسی ، حقیقت راامری نسبی می دانستندوبرای آن معیارثابتی قایل نبودندرارد می کند.
درنظرپروتاگوراس شناسایی حقیقی،شناخت حسّی است،وآنچه حواس هرکس گواهی می دهد؛ برای اوعین حقیقت است.ودر نتیجه حقیقت نسبی است و هیچ دانش پایدار و مطلقی وجود ندارد.
سقراط در پایان گفتگوی خودباتئتتوس ثابت می کندکه اگرحرف پروتاگوراس(حقیقت نسبی است)درست باشد نتیجه می شود :
هیچ انسانی عاقل از دیگری نیست زیرا هر کس بهترین داور احساساتی است که به دست می آورد
نمی توان حقیقت راآموزش داد پروتاگوراس که بادریافت مزد همه را به آموزش حقیقت دعوت می کند و حتماً با مردم سرشوخی دارد.
همه کاوش های علمی و فلسفی بی معنااست، چون وقتی هر کس هر چه بپندارد درست باشد، پس بحث کردن در مورد آراء و عقاید یکدیگر و درست یا غلط بودن آنها کاری است ابلهانه .
ادراک حسی
اگرقبول کنیم که شناسایی مساوی ادراک حسی است.دراین صورت نتیجه می شود آنچه را کسی پیش ترباحس، شناخته است واکنون به یادمی آورد.دیگرنمی تواند بشناسد،چون آن رانمی بیند؛ حال آنکه چنین چیزی ممکن نیست و هیچ کس این حرف را نمی پذیرد
معرفت حقیقی
به نظر افلاطون شناخت حقیقی اصولاً همراه با یقین و استواری است،ازاین رو برای شناسایی حقیقی که به حصول یقین بینجامد، به طور کلی دو ویژگی را باید انتظار داشت: 1 )خطا ناپذیربودن 2 )به امور پایدار تعلق داشتن
ویژگی اوّل ضامن صحت و درستی یک معرفت و ویژگی دوم ضامن دوام و ثبات آن است.
افلاطون معتقد است که انسان می تواند با به کار بردن روش درست اندیشیدن به معرفت حقیقی دست پیدا کند.
نارسایی حواس
به نظر افلاطون ادراکات حسّی دارای ویژگی های معرفت حقیقی نیست.
حواسّ ماازیک سو، پیوسته درمعرض خطاولغزش است وازسوی دیگر،بااموری سروکاردارند که ثبات و پایداری ندارد. افلاطون گفته هراکلیتوس، فیلسوف نامدار قبل از سقراط را به نیکی پذیرفته بود که می گفت« دوبار در یک رودخانه گام نهید؛ زیرا آب های تازه است که همواره جریان دارد و بر شما می گذرد»و به همین دلیل افلاطون این گونه ادراک را شایستۀ اعتنا نمی داند .
شناسایی واقعی در کجاست؟
افلاطون پس ازخرده گیری ازادراک حسّی واستدلال براینکه نمی تواندمعرفت حقیقی باشد، برای رسیدن به شناسایی یقینی راه حل تازه ای ارائه داده است که به نظریۀ«مثل»شهرت دارد.و شامل دومرحله است:
1)برای بدست آوردن معرفت خطاناپذیر،بایدازسطح حواس فراتررفت وباابزارعقل به جستجوی حقیقت پرداخت. ویژگی اول درمعرفت حقیقی(خطاناپذیری)رابابکاربردن قوه عقل می توان تأمین کرد.
2)چون عالم محسوسات پیوسته درحال تغییر است، معرفت حقیقی درعالم طبیعت بدست نمی آید.عقل آدمی بایک عروج عقلانی از مرز محسوسات فراترمی رودودرعالم ماوراءطبیعت،باشهودعقلانی می تواندحقایق درآن دیارمشاهده کند .
عالم مثال
آنچه درجهان محسوس است،تنها سایه هایی از آن حقایق برین است.افلاطون موجودات جهان ماورای طبیعت را«مثل»نامیده که جمع » مثال است« یعنی گوهرهای اصیل و جاودانه ای هستند که موجودات این جهان همگی بدََل آنها محسوب می شوند.
مرجع کلیات
حسن،پروین ورضا«محمول»مشترک دارند، یعنی انسان که به آنها نسبت می دهیم.«انسان»یک تصور کلّی است.به نظر افلاطون الفاظ کلّی برموجودات حقیقی درعالم مُثُل دلالت می کنند،یعنی تصوّرکلی«انسان»اشاره به مثال انسان داردکه درعالم مُثُل قرارداردوحسن و پروین ورضاوانسان های دیگرسایه ی اوبه شمارمی روند.ازدید افلاطون همهٔ تصوّرات کلی از قبیل عدالت، زیبایی، نیکی و… دارای مرجع حقیقی هستند که آنهاراباید در عالم مُثُل سراغ گرفت و تنها با یک سیر عقلانی است که می توان آنها را چنانکه هستند ادراک کند.حس و تجربه فقط می توانند سایه های مثل را در عالم طبیعت درک کنند از ادراک خودِ مثل که ثابت اند ، ناتوان است .
تمثیل غار
افلاطون سیر عقلانی به سوی معرفت حقیقی یا شناسایی مثل را در کتاب جمهوری به کمک تمثیل غار بیان داشته است.
افلاطون درتمثیل غار، اززبان سقراط برای گلاوکن بیان کند،که انسان هاهمانندزندانیانی هستندکه دریک غاررو به دیوارغارو پشت به دهانه غار،به بند کشیده شده اند و هرگزنتوانسته اندپشت سرخود را وخارج غار رامشاهده کنند . نورخوشیدکه به درون غارمی تابد ابتدا به موجودات اصیل می تابدوسایه آنها بر دیوار غارمی افتد و زندانیان فقط قادر به درک سایه ها هستند ، و می پندارندکه سایه ها موجودات حقیقی واصیل اند.اگرانسان درون غاربخواهد به حقیقت آن سایه ها دست یابد، ابتدا بایدزنجیرهارابکند، وازجای برخواسته و به عقب برگردد ، ناگهان در خواهد یافت که آنچه تاکنون فکر می کرده حقیقت است ، سایه هایی بوده اند از موجودات عالم بالاتر. یعنی انسان برای دست یابی به معرفت حقیقی ، باید از مرز عالم محسوسات عبور کند و حقیقت هر چیز را با یک سیر عقلانی در عالم ماوراء طبیعت مشاهده کند.
دراین تمثیل افلاطون زندان غارراباعالم محسوسات وپرتو آتشی راکه به درون غارمی تابد،بانیروی خورشید تطبیق می کند واشیا بیرون وانسان های درحال رفت وآمدرابه عالم مُثل تطبیق می دهدوخارج شدن آدمی ازغاروتماشای اشیاگوناگون درروی زمین راسیرو صعود روح آدمی به عالم شناسایی می داند،آدمی درپایان سیروسلوک وپس ازتحمل رنج های طاقت فرسادرمی یابد،مبدأهمه مُثُل مثال نیک است.تعبیر افلاطون از " خداوند " مثال نیک یا خیر است .
روح مجرد
ازدیدافلاطون واقعیت دو بخش است:
1) جهان طبیعت که به کمک حواس ، شناخته می شودوهمه چیزآن درحال تغییر است.
2)جهان مُثُل که باعقل، شناختی مطمئن و حقیقی ازآن به دست می آید، مُثُل جاودانه و تغییرناپذیرند.
ازنظرافلاطون انسان همانند جهان، دارای دو بخش جداگانه است:
1) بدن، که درتغییر و دگرگونی است چون پیوندی ناگسستنی با جهان محسوسات دارد.
2)روح جاودانه و مجردازهمۀآثار طبیعت، که بخش اصلی وجود مااست.انسان بااین روح مجرد قادراست به جهان مُثُل نظر افکند وآن حقایق متعالی،رابشناسد. وی روح را مقدّم وبرتر از بدن می داند.روح یا نفس بر بدن تسلط دارد و مبدأ حرکت و سکون است. اودر رسالۀ تیمائوس می گوید تنهانفس دارای عقل و خرد است،ونامرئی است،درحالی که آتش، آب، خاک و هوا همگی اجسام مرئی اند.
از نظر افلاطون، روح مانندمرغی زندانی در قفس جسم وتازمانی گرفتار است، ازنعمت آزادی وپروازدرسپهر حقایق( مثل) محروم است.
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
نفس وبدن ازهم جداوبیگانه اندوازبدحادثه همنشین یکدیگر شده اندوتنهادراثرتربیت است که نفس به تدریج آمادگی جدایی از بدن و خروج ازغارعادات وهوس های جسمانی را پیدامی کند و به سوی مشاهدۀ حقایق عالم برین است، گام برمی دارد.
نظریه هماهنگی
افلاطون در رسالۀ فیدون، باشخصی گفتگو می کند که معتقد است نفس فقط هماهنگی بدن است و زمانی که بدن از بین برود، نفس هم که چیزی جز هماهنگی آن بدن نیست از بین خواهد رفت.
دلایل ردّ نظریه هماهنگی
اما افلاطون با دو دلیل این ادعا را رد می کند:
1)اگر نفس فقط هماهنگی بدن بود، باید تابع اوضاع و احوال بدن باشدوباتغییرشرایط بدن،نفس هم تغییرمی نمود، درحالی که واقعیت غیرازاین است و نفس می تواند بر بدن و آرزوها وامیال آن حکومت کند،ومی تواندمیلی راتقویت یا تضعیف نمایدیا هماهنگی جدیدی در بدن به وجود آورد و در این صورت نمی تواندخودش همان هماهنگی باشد.
2)اگر نفس صرفاً هماهنگی بدن باشد، پس یک نفس می تواند بیشترازیک نفس دیگرباشد،زیرا هماهنگی از اموری است که افزایش و نقصان می پذیرد و در نتیجه، نفس یک فرد از نفس فرد دیگر بیشتر یا کمتر خواهد بود و این البته فرضی نامعقول است.
یادآوری نه یادگیری
ازدیدافلاطون روح قبل ازپیوستن به بدن در جهان مثل است وحقایق آن جهان رادیده است، اماوقتی به جسم پیوسته و باآن متحدشده نسبت به آن حقایق دچار غفلت و فراموشی می شود؛امابادیدن موجودات این جهان که سایه های حقایق عالم مثل هستند، روح حقایق را به یاد می آورد؛ به این ترتیب اشتیاق بازگشت به جهان اصلی در نفس او زنده می شود.افلاطون این اشتیاق را«عشق» می نامد.
بااین اشتیاق عاشقانه برای بازگشت به مبدأ ، بدن وآنچه حسی است، نزد نفس، ناقص و ناپایدار می نمایدوخواستارآزادی اززندان جسم می شودتا به کاشانۀ واقعی خود بازگردد.
به نظر افلاطون علم ودانش چیزی جزیادآوری حقایق عالم برتر نیست.انسان دربارۀ پدیده های جهان چیزتازه ای نمی آموزد؛ ارتباط با جهان طبیعت وسیله ای است تا روح خاطرات ازیادرفته اش رابه یادآورد؛ پس دانش؛ یادگیری نیست، بلکه صرفا یادآوری است.
تذکر
اندیشه های افلاطون، جهانی با شکوه را ترسیم می کند مانندیک تابلوی زیبا که نقاشی چیره دست تمام اجزای آن راباذوق خودقلم زده است. امّااین نظریه ثمرۀ تلاش فکری یک اندیشمندبزرگ برای توجیه عقلانی جهان هستی است وماننددیگردستاوردهای فکر
برچسب:
نویسنده: هیراد میرزایی